|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ وشیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها دیروزها دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد خاک می خواند مرا هردم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل بروی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو میروند پرده های تیره ی دنیای من چشمهای نا شناسی میخزند روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من با یاد من بیگانه ای در بر آینه می ماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای میرهم از خویش و می مانم ز خویش هرچه بر جامانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افق ها دور و پنهان می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راهها
می فشارد خاک دامنگیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ خوتلون
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388 21:49 توسط گروه1611 |
|