|
اما اگر از روی ترس فقط در پی آرام و لذت مهر باشيد پس آنگاه بهتر آن است كه از زمين خرمن كوبی مهر دور شويد و به آن جهان بی فصلی برويد كه می خنديد اما نه خنده ی تمام را و می گرييد اما نه اشك تمام را مهر چيزی نمی دهد مگر خود را و چيزی نمی گيرد مگر از خود زيرا كه مهر بر پايه ی مهر پايدار است هنگامی كه مهر می ورزيد نگوييد خدا در دل من است بگوييد من در دل خدا هستم. و گمان مكنيد كه می توانيد مهر را راه ببريد زيرا كه مهر اگر شما را سزاوار بشناسد شما را راه خواهد برد...... + نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388 21:50 توسط خوتلون |
شما را مانند بافه های جو در بغل می گيرد شما را می كوبد تا برهنه كند شما را می سايد تا سفيد كند شما را می ورزد تا نرم شويد و آنگه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نان مقدس شويد بر خوان مقدس خداوند همه ی اين كارها را مهر با شما می كند تا رازهای دل خود را بدانيد و با اين دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شويد... ادامه دارد. + نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388 23:10 توسط خوتلون |
هنگامی که مهر شما را فرا می خواند از پی اش بروید اگر چه راهش دشوار و ناهموار است. و چون بالهایش شما را در بر میگیرد وا بدهید اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید اگرچه صدایش رویاهای شما را بر هم می زند چنان که باد شمال باغ را ویران می کند زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد شما را مصلوب می کند همچنان که می پروراند هرس می کند همچنان که از قامت شما بالا می رود نازک ترین شاخه هایتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند به ریشه هایتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آن ها را تکان می دهد. ادامه دارد........+ نوشته شده در جمعه 13 آذر1388 12:31 توسط خوتلون |
شما که عشقتان زندگیست شما که خشمتان مرگ است شما که تابانیده اید در یاس آسمان ها امید ستارگان را شما که به وجود آورده اید سالیان را قرون را و مردانی زاده اید که نوشته اند بر چوبه ی دارها یادگارها و تاریخ بزرگ آینده را با امید در بطن کوچک خود پرورده اید و شما که پرورده اید فتح را در زهدان شکست شما که عشقتان زندگیست شما که خشمتان مرگ است شما که برق ستاره ی عشقید در ظلمت بی حرارت قلب ها شما که سوزانده اید جرقه ی بوسه را بر خاکستر تشنه ی لب ها و به ما آموختید تحمل و قدرت را در شکنجه ها و تعب ها و پاهای آبله گون با کفش های گران در جست و جوی عشق شما می کند عبور بر راه های دور و در اندیشه ی شماست مردی که زورق اش را می راند بر آب دور دست شما که عشقتان زندگیست شما که خشمتان مرگ است شما که زیبایید تا مردان زیبایی را بستایند و هر مرد که به راهی می شتابد جادوی لبخندی از شماست و هر مرد در آزادگی خویش به زنجیر زرین عشقی ست پای بست شما که عشقتان زندگیست شما که خشمتان مرگ است شما که روح زندگی هستید و زندگی بی شما اجاقی ست خاموش شما که نغمه ی آغوش روحتان در جان مرد فرح زاست شما که در سفر پرهراس زندگی مردان را در آغوش خویش آرامش بخشیده اید و شما را پرستیده است هر مرد خود پرست عشقتان را به ما دهید شما که عشقتان زندگیست و خشمتان را به دشمنان ما شما که خشمتان مرگ است. تقدیم به مادر صبورم بابت همه ی فداکاری ها یه نکته ی اساسی ! این آپ توسط عضو چهارم گروه،ae عزیز من(پرشه)نوشته شده ! قرار هم هست از این به بعد بیاد و مطلب بذاره! البته امیدوارم که نیومده باشه و سک سک کرده باشه و بره که دیگه... میگه میخواد با اسم خوتلون مطلب بذاره! خوتلون اسم شخصیت مورد علاقه ش تو کتاب دختر مغول! من به نیابت از گروهمون مقدمش رو اساسی گرامی میدارم و از این حرفا... + نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387 17:46 توسط خوتلون |
|