|
مشغول درس خوندن بودم که بی اختیار تاریخ اون روز رو کنار کتابم نوشتم یهو به سرم زد که این تاریخ ها تا کجا ادامه دارن و کجا تموم میشن برام چه اعدادی روی سنگ قبرم حک میشه ؟
قدر لحظات رو باید بدونم... + نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388 10:5 توسط ماندانا |
خیلی دوسشون دارم دوستام بستگانم و همه ی عزیزانی که با دیدنشون و لبخندشون احساس خوشبختی تمام وجودمو پر می کنه امروز با دوستام می خندیدم چقدر زندگی کردم وقتی لبخند می زنن انگار بهم دنیا رو می دن همه شون رو دوست دارم به قول یکی از همین دوستام هر گلی یه بویی داره هر کدومش یه ارزشی برام دارن خدایا شکرت بخاطر داشتنشون... + نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388 20:28 توسط ماندانا |
حدود ۲ سال پیش بچه ها بهم کتاب "کیمیاگر" رو دادن خوندم که خداییش تاثیر گذار بود.از اون موقع کتاب نخونده بودم تا اینکه بازم دوستان لطف کردن و بهم این کتاب رو دادن حجمش خیلی کمه تقریبا۱۱۰صفحه اما خیلی پر مغزه ۳عضو دیگه گروه ۱۶۱۱ قبل از من خونده بودن و من آخرین نفر بودم! کتاب " روی ماه خداوند را ببوس " نویسنده : مصطفی مستور واقعا کتاب خوبیه پر از نکته هایی که آدم رو به فکر میندازه من که خیلی لذت بردم و خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. اوایلش خیلی جذاب نیست اما کم کم آدم محو داستان میشه وقتی کتاب تموم شد حسرت خوردم که چقدر کم بود!!! تقریبا همه چیز توش هست معما عشق خدا خدا و خدا...
اصل موضوع خداست. خلاصه اینکه اگه نخوندید تا حالا " ضرر" کردید.
اینم یه قسمت از آخرای کتاب که خوشم اومد ازش:
هرچه می نوشمت تشنه ترم ای عطش آورترین آب ای تلخ ترین شیرینی ای سبک ترین سنگینی تو غم ناک ترین شادی زندگی ام هستی تو شادی بخش ترین اندوه هستی ام هستی ای اتفاق ساده ی پیچیده چرا مرا نمی سوزانی ای سرد ترین شعله ی هستی ای پر سنگین رها شده از گم نام ترین پرنده ی مهاجر هستی شهر پرنده ها کجاست ؟ + نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388 23:33 توسط ماندانا |
این جا همه هر لحظه می پرسند : " حالت چه طور است ؟ " اما کسی یک بار از من نپرسید "بالت...
" قیصر امین پور " + نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388 22:27 توسط ماندانا |
نشستم پشت سیستم سایت دانشگاه رو برای حذف و اضافه باز کردم وبلاگ ترنم عزیزم و کلوب آیدین ۵ دقیقه بعد... حدس میزنید چی شد!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سیستم رو سرور قطع کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!! پا شدم با تعجب پرسیدم چی شد عرض فرمودند فقط باید استفاده ی تحقیقاتی بشه !!!!!!!!!!!! با تعجب گفتم خب من داشتم حذف و اضافه می کردم گفتن فقط!!!!باید !!!! تحقیقاتی باشه!!!!!!!!!! گفتم این چه وضعشه گفتن برید پیش مسئول فناوری رفتم نبودش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به به!!!!!!!!!!! اینم از سایت دانشگاه!!! جالب اینکه فلش هم نمیشه برد باید با چشم و مغز با هوش خود تحقیقات را سیو کنیم و بعد بریم و حالشو ببریم از تحقیقات مفیدمون!!!! ای ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! برداشت از این "ای " کاملا آزاد است!!! ولی منظور من یه چیز خاص بوده!!!!!!!!!!!!! + نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388 19:18 توسط ماندانا |
اولین بار ۹ سالگی بود اما چیز زیادی یادم نیست واسه همین بهمن پارسال که رفتم انگار بار اولم بود همه چیز خوب بود ولی خداییش انتظار این همه جذابیت رو نداشتم یه حال و هوای عجیبی داشت یه حس خاص خیلی چسبید روز آخر برای وداع رفتم فقط همه جا رو نگاه می کردم دلتنگی جالبی داشتم واقعا انگار دلم تنگ و کوچیک شده بود جمع و مچاله شده بود بعد قطع یه زیارت تلفنی بدتر شدم قشنگ داشت گریه ام می گرفت روز آخر بود دیگه از اون موقع تا حالا هر وقت یادم میوفته میگم کی میشه دوباره قسمت بشه برم مشهد...
+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388 10:31 توسط ماندانا |
مرگ
ای مرگ! ما در تمام عمر! تو را در نمی یابیم اما تو ناگهان همه را در می یابی.
انکار
از تمام رمز و راز های عشق جز همین سه حرف جز همین سه حرف ساده ی میان تهی چیز دیگری سرم نمی شود ولی... راستی دلم که می شود!
هر دو شعر "قیصر امین پور"
+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388 17:0 توسط ماندانا |
هزار خواهش و آيا هزار پرسش و اما هزارچون و هزاران چرای بی زيرا هزار شايد و بايد هزار باد و مباد هزار کاش و اگر هزار بار نبرده هزار بوک و مگر هزار بار هميشه هزار بار هنوز... مگر تو ای همه هيچ مگر تو نقطه ی پايان بر اين هزار خط ناتمام بگذاری مگر تو ای دم آخر در اين ميانه تو سنگ تمام بگذاری "قیصر امین پور" + نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388 20:27 توسط ماندانا |
دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز،او ما را... فردا؟ "قیصر امین پور" + نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388 15:1 توسط ماندانا |
با گریه های یکریز یکریز با روز های ریخته در پای باد با هفته های رفته با فصل های سوخته با سال های سخت رفتیم و سوختیم و با اعتماد خاطره ای در یاد اما "قیصر امین پور" + نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388 16:7 توسط ماندانا |
یادمه دوسال همه اعمال این شب رو انجام دادم!!!فقط دو سال اونم سالهایی بود که کنکور داشتم!!! بعدش دیگه رفتم دانشگاه و..!!!!خودتون حدس می زنید دیگه !!! امسال هم آرزو دارم یعنی نمیشه آدمی آرزویی نداشته باشه یه آرزو دارم برای همه هموطنام و بستگان و دوستای عزیز تر از جونم اینکه به همه ی !!!آرزوهاشون برسن!!!همشون! دعا برای سلامتی هم که جای خود داره منم مثه همه ی جوونا کلی آرزو دارم امیدوارم هممون به آرزوهامون برسیم اگه به صلاحمون نیست برسیم هم خدا خودش یه گوشه چشمی بهمون بکنه و کارمون رو راه بندازه و خلاصه به صلاحمون بشه دیگه!!!!! آرزومند آرزوهاتونم + نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388 20:51 توسط ماندانا |
اما تقصیر من نبود که با این همه... با این همه امید قبولی در امتحان سادهْ تو رد شدم اصلاً نه تو ، نه من! تقصیر هیچ کس نیست از خوبی تو بود + نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 0:57 توسط ماندانا |
آنچه در قلبم هست آنچه در روحم هست آنچه درچشم و سر و خونم هست همه عشق آبی است که به آن می بالم و چه خوشبختم من که منم زاده ی این دریایم… ۸۸/۲/۱۰ از دل بر آمد…………. + نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388 22:36 توسط ماندانا |
نمی دانم چه می خواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد...
نگاهم می رود به سمت عکس نسبتا بزرگ سیاه و سفیدی که به داخل در کمدم چسبانده ام تا بعضی چیزها را فراموش نکنم مدتهاست که آنجاست اما خجالت می کشم بگویم که گهگاهی اصلا حواسم نیست که آن عکس آنجاست. سه چیز در عکس که کاملا واقعی است جلوه می کند : کف آسفالت خیابان که با وجود رنگی نبودن عکس پیداست که خیس خون شده ، یک گل میخک روی خون ها ، و جوانکی با موهای مجعد که سر به زیر انداخته روی زانوها نشسته با دست های آغشته به خون زل زده به کف خیابان... هراز چندگاهی سری به گلزار شهدا می زنم تا یادم نرود چه می کنم... سر مزار یکی از بستگانم که می رسم راستش دستانم یخ می کند و به جای سنگ سرم را به زیر می اندازم و کفش هایم را نگاه می کنم... دلم طاقت نمی آورد که بنشینم و معمولا ایستاده صحبت می کنم و البته چون اغلب آنجا شلوغ است کاری جز صحبت نمی توانم بکنم... چندان هم فرقی نمی کند که نسبت فامیلی داشته باشم یا نه گلزار شهدای همه جای ایران برایم همین طور است... اکثر اوقات یادم می رود ولی وقتی می بینم راست راست راه می روم ول می گردم!الکی روزهایم را به شب می رسانم بی آنکه حتی یک دقیقه کار مفیدی کرده باشم ، بی خود و بی جهت ثانیه های بی بازگشت عمرم را سر چیزهای بی فایده تلف می کنم ، به حال خودم تاسف می خورم که واقعا این همه " عزیز " تکه تکه نشده اند تا من نصف روز هندز فری! در گوشم باشد و نصف دیگر روز خواب باشم!!! و چه بشود خیلی به خودم زحمت بدهم کتابی هم ورق بزنم! واقعا به کجا می روم با این همه آرامشی که برایم مهیاست؟ فقط می توانم بگویم که چقدر بی انصافم... می دانم که جوانم و باید جوانی کنم اما گویا این بهانه دیگر به یک بیماری تبدیل شده. جوانم باید بگردم ، جوانم باید خوش باشم ، جوانم باید دپرس باشم! جوانم باید تا لنگ ظهر بخوابم ! جوانم باید کتاب نخوانم!!! جوانم باید مثل ریگ خرج کنم! جوانم باید تا نصف شب اس ام اس بازی کنم!!! جوانم باید صبح نمازم قضا شود!!! جوانم باید سر کلاس چرت بزنم!!! جوانم باید مدام دنبال مد باشم! جوانم باید ساعت ها تلفن را اشغال کنم!!!جوانم باید ... جوانی جوانی جوانی خب باش!!!مگر خدا این همه انرژی را داده تا هر جور عشقت می کشد به باد فنا بدهی!!!؟؟؟ تا نصف شب بیدار باش اما یادت باشد صبح کله سحر باید بروی سر کلاس و بدانی که استاد برای دیوار دهانش کف نمی کند !!! باید بدانی که پول برای خرج کردن است اما درست.باید بدانی که گوشهایت را هم کمی فقط کمی صرف شنیدن حرف حساب کن.باید بدانی که اینترنت فقط برای گذراندن ساعات بی حوصله گی ات نیست.باید بدانی که چه رخ داده ، چه کسانی رفته اند و چه کسانی با چه داغ هایی مانده اند و باز به رویت هر وقت می بینیشان لبخند می زنند تا تو همیشه از فرط لذت لحظات ناز جوانی یادت برود غصه چه مفهومی دارد. ای کاش می فهمیدی... جوانی کن اما این دین سنگین را هم به دوشت حس کن... مثل یک جوان پر انرژی باش ، تلاش کن و خوش باش. همه را به خودم گفتم ولی کاش من سنگی نباشم که میخ آهنین نرود در آن!!! بخاطر خودم ، آنهایی که هستند و آنهایی که رفته اند تا من " خود"ی شوم باید بفهمم دارم چه می کنم. باز هم رد می شوم اما وارد نمی شوم از لای نرده ها نگاهی گذرا به عکس ها می اندازم و زیر لب فاتحه می خوانم و مثل همیشه می گویم : شرمنده... خودتان دستم را بگیرید...........................
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387 16:57 توسط ماندانا |
زندگی یعنی صدای آرامش بخش امواج دریا ، قدم زدن با پای برهنه روی شنها و تماشای افقی به رنگ خون... زندگی یعنی حسرت فرصت های از دست رفته... زندگی یعنی لمس گلبرگ رز سیاه ، عطر مریم... زندگی یعنی دوست داشتن آشنا ،دوست داشتن نا آشنا... زندگی یعنی بستنی زعفرانی تو شب یلدا ، لذت بلعیدن لواشک... زندگی یعنی درس ، خواب امتحان دیدن... زندگی یعنی ساعتها رو به روی مانیتور ، خستگی... زندگی یعنی جواب لبخند را با لبخند دادن ... زندگی یعنی دعایی از ته دل ، با احساس... زندگی یعنی به قول سهراب یک سار پرید... زندگی یعنی آرزوی تکرار خاطرات شیرین ، تصور لحظات زیبای پیش رو... زندگی یعنی آمدن ، رفتن... زندگی یعنی لبخند ، اشک... زندگی یعنی تولد ، مرگ... زندگی را با عشق نوش جان باید کرد + نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387 20:6 توسط ماندانا |
در تخت جمشید همه ی مردم برابرند،هیچ کسی را در حالت خضوع و تسلیم نمی بینیم.در میان پیاده ها هیچکس سواربر اسب نیست.هیچ چهره ای خشمگین و غضب آلود نیست بلکه چهره ها همه آرام و موقر و با تبسمی ملایم همراه است.در بسیاری جای ها دستان یکدیگر را به گرمی و با مهربانی در دست گرفته اند و یا گلی زیبا را به هم تعارف می کنند. مردمان ملل گوناگون هرگز در لباس پارسیان در نیامده اند،خط و زبان و فرهنگ آنان محترم بوده است. آزادی و حقوق همه ی مردم را تا آنجا رعایت کرده اند که حتی در کاخ آپادانا از نگاره ی فروهر یا نشان ملی ایران استفاده نکردند و به جای آن از گوی بالدار که در میان گروه وسیع تری از مردمان سرزمین های دور شناخته سده بود بهره گرفته اند. ایرانیان عصر هخامنشی تصور نمی کردند که اندیشه ها و آرمان ها و اعتقادانشان برتر ودرست تر از دیگر ادیان است و به این لحاظ تلاش نمی کردند تا خود و اندیشه های خود بر دیگران تبلیغ و تحمیل سازندبلکه آنان به دنبال اتحاد و پیوند و همبستگی با تمام ملل جهان بودند.به دنبال جامعه ای صلح آمیز که از همه گونه ملل و اقوام و ادیان و تفکر ها تشکیل شده باشد.جامعه ی آرمانی جهانی. + نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387 19:9 توسط ماندانا |
سلام. طبق قراری که گذاشته بودم امروز اسم شما عزیزان و جز مربوط بهتون رو میذارم. امیدوارم خوابی که دیدم خیر مطلق باشه و این ختم به روح آیدین عزیز برسه و باعث شادیش بشه... جز ۱: خودم جز ۲: مائده جز ۳: نیلوفر جز ۴:مینا جز ۵: فائزه جز ۶:لیلا جز ۷: پرشه جز ۸: عزیزم جز ۹ :مامان فرزانه جونم(خانم دکتر ابراهیمی فخار) جز۱۰:کامیار جز ۱۱: کامیار جز ۱۲:نفیسه جز۱۳:آیدا جز ۱۴:الهه جز۱۵: نیروانا جز۱۶:عزیزم جز ۱۷:آزاده جز ۱۸:بهار جز ۱۹:فرناز.د جز ۲۰: نسترن جز۲۱: عزیزم جز۲۲:ماهان جز۲۳: ماهان جز۲۴: آرزو جز ۲۵ تا ۲۹ :خودم جز ۳۰:بتسابه در ضمن باید از مامان فرزانه خیلی تشکر کنم که به ما لطف دارن و پیشمون میان خیلی خوشحال می شیم. + نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387 21:38 توسط ماندانا |
حرف های ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی: وقت رفتن است باز همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود... مرحوم قیصر امین پور + نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387 21:32 توسط ماندانا |
هنوز باورم نمی شه...مگه چقدر زمان لازمه که آدم یه واقعیتو باور کنه؟... گاهی اوقات به خودم می گم واقعا تو رفتی؟یا اینکه این فقط یه کابوسه که تمومی نداره... گاهی از تصور رفتنت فرار می کنم، چقدر بی فایده با افکارم می جنگم وقتی میدونم این واقعیت تلخ راسته،راسته راست... چه روزای بدی بود وقتی تازه خبر رفتنتو شنیده بودم،اون روزای سرد که حاضر نیستم حتی یه لحظه اش رو دوباره تجربه کنم... سرمایی که به عمرم حس نکرده بودم... روزایی پر از بهت و ناباوری و شبایی پر از اشک و حسرت... اون روزا گذشت اما حالا هنوز هر روز به یادتم ،دلتنگ می شم و با وجود اینکه هنوزم اشک می ریزم ولی تمام دلخوشیم شاد کردن روح تو هست... یادمه روزی که انبوه عکساتو به مامانم نشون دادم فقط یه جمله تونست بگه: دلم واسه مامانش کباب شد... آخ که دیگه حرفی برام نیومد... ای کاش می دونستی مردمت چقدر دوست دارن ای کاش می دونستی تا شاید به خاطر دل اونا مراقب خودت می بودی... همیشه آرزو داشتم تو آزادی ببینمت ولی چی شد؟... حالا واسه اومدن به بهشت زهرا بی تابی میکنم ... اصلا نمی دونم بیام اونجا می تونم اشک بریزم یا اینکه حتی نتونم باور کنم که اون پایینی... من که می دونم همین دورو ورا بین خودمونی... دیگه از عدد ۷ متنفرم،و حالا ۷/۷ هست،۹ ماه هست که تو پریدی...خیلی وقته اما برا من این داغ هنوز تازه است و حتی تا آخر عمرم هم... بعضی اوقات از دستت عصبانی می شم که چرا این کارو کردی...با خودت با خونواده ات با مردمت... بعضی وقتا هم واسه خودمو بقیه متاسف می شم که جوونی مثه تورو از دست دادن... ولی همیشه یه چیز آخر افکارمه:اینکه دیگه هر چقدر هم افسوس بخورمو ای کاش بگم و اشک بریزم دیگه فرقی نمی کنه... دیگه تو بر نمی گردی... و حالا این ترانه تو ذهنم تداعی می شه: اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره ها خط می زنم از دل تنگ تمومه آدما از شبو روز خدا خط می زنم... آخر این پست لازم دونستم که از خانم دکتر ابراهیمی فخار (مامان فرزانه عزیزم) تشکر کنم که چند وقت پیش به ما هم سر زدنو خیلی خوشحالمون کردن. + نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387 2:49 توسط ماندانا |
آرام با خودم نجوا می کنم.... این عادت همیشگی من است... می بینی،توانستی دوباره این ماه را تجربه کنی ماهی که هر سال قبل از آمدنش کلی برنامه برایش داشتی ولی گمان نمی کنم موفق شده باشی... هر سال تصمیم ها می گیری... هر سال می خواهی که آنچه دوست داری شوی... هر سال به خود می گویی شاید این سال آخر باشد که این ماه را تجربه می کنی پس ثانیه ها را از دست نده اما باز شیطان وجودت نمی گذارد... خودت خوب می دانی که هیچ بعید نیست این سال آخر باشد خودت را گول نزن که جوانی... بدبختانه آشکارا دیدی رفتن جوانان را... و حال تصور کن که سال آینده دیگران نبودنت را ببینند و لمس کنند که نباید لحظه ها را رها کرد... حتی اگر این سال آخر نباشد برای یک بار هم آنچه را که می خواهی انجام بده فقط یکبار... برایت آرزو می کنم که در مکانی دیگر حسرت این لحظه ها را نخوری... + نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387 16:47 توسط ماندانا |
هفت روز،فقط هفت روز مانده،هفت روز تا دیدن رویای تعبیر شده ی
من،تو،ما...هفت روز تا اولین گام.وچقدر زمان زود می گذرد...چشم بر هم زدم و حالا مبینم فقط هفت روز تا آنچه سال های سال آرزوی همه بود مانده.همه منتظرند...گرچه تو نیستی...نمی خواهم آرزو کنم که زمان به عقب برگردد چون برنمی گردد...اما از تو می خواهم که یارانت را تنها نگذاری که می دانم نمی گذاری...تو در روح آنهایی،بیش از پیش با برادری...خوب می دانم که با پرپر شدن یکی از رعنا ترین گلها ،رویا در دستان گلهای دیگر به پیش می رود... هفت روز صبر کن خواهی دید... می دانم که تو هم آنجایی.در دلم به حریفان می خندم که نمی دانند ما ۶ نفر هستیم... وحال زمان آن رسیده که همه چیز نمایان شود،آنچه لیاقت ماست. ما در ایران،تو در پکن،ما اینجا نظاره گریم،لبمان می جنبد...قلبمان لبریزاست...ما در ایران همه با هم می خندیم،می گرییم،هورا می کشیم ،حرص می خوریم و تو هم با ما می خندی و می گریی و هورا می کشی و حرص می خوری اما در پکن کنار یارانت ... بی شک هفت روز دیگر تو را خواهم دید.و در آن روز من،تو،ما همه وطن را فریاد می زنیم. هفت روز دیگر فقط هفت ... + نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387 15:56 توسط ماندانا |
ای کاش ها بی وقفه می آیند...تمامی ندارند ای کاش هایی که از ای کاش گفتن هم خسته شده اند ای کاش این چنین نبود ای کاش این چنین نمی شد ای کاش همه قدر همه را می دانستند و می دانستند که همه قدرشان را می دانند ای کاش همه ذره ای انصاف داشتند و ... ای کاش همه آسان همه را نمی رنجاندند ای کاش همه بی تفاوت از کنار همه عبور نمی کردند ای کاش همه می دانستند که همه روزی تمام می شوند... ای کاش همه بجای شکستن... ای کاش همه در حق همه بد نمی کردند ای کاش همه به فکر غروب همه بودند و ای کاش هیچ ای کاشی وجود نداشت... + نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387 16:25 توسط ماندانا |
پيش از کشف لوحه هاي گلي تصور مي شد که زنان هخامنشي اشخاص کم مرتبه اي بوده اند که صرفا وظايف ساده ي زنانه را به عهده داشته اند. اين فکر علاوه بر اظهارات دور از واقع مورخين يوناني،از آنجا ناشي مي شد که در تخت جمشيد سنگ نگارهاي از زن وجود ندارد. اگر دقت کنيم که يونانيان در سنگ نگاره ها و مجسمه هاي خود چه نقوش شرمگينانه و دور از نزاکتي از هيکل زنان نقش مي زدند،در مي يابيم که هخامنشيان با اين کار خود چه مقايسه ي جالبي را بين خود و آنان انجام داده اند و نشان داده اند که خود از تراشيدن اين سنگ ها چه هدفي داشته اند و آنان از تراشيدن آن هيکل هاي عريان چه در سر داشته اند... مجسمه کوچکي از زن هخامنشي وجود دارد.اين مجسمه سرديس کوچکي با بلندي ? سانتي متر و لعابي آبي رنگ و لاجوردين با چشمهايي از آلياژ شيشه اي است.اين سرديس به احتمال زياد از ابتدا بدون تنديس بوده است. محل نگهداري فعلي اين مجسمه در موزه ي ايران باستان است. چون سيماي مجسمه به اندازه ي کافي زنانه نيست تصور مي شده که سر يک مرد است.اما به گمان باستان شناسان اين سيمايي از يک بانوي هخامنشيست چرا که مردان را در تخت جمشيد هرگز با ريش و سبيل تراشيده نشان نداده اند.ضمن اينکه سرديس کلاهي بر سر دارد که مانند کلاه بانوانيست که بر روي دست بافته ي هخامنشي کشف شده از پازيريک است.ديگر آنکه طرز ارايش و بلندي موها و قوس بزرگ آن هيچيک مردانه نيست.اما در عين حال ويژگي هاي کاملا زنانه دارد:چشم هاي بادامي و مورب،ابروهاي بلند و کماني که با چشم فاصله ي بيشتري نسبت به ديگر سنگ نگاره ها دارد،دهان کوچک،بيني جمع و جور و چانه ي ريز نقش که همگي نشانه هايي زنانه اند.و اگر هم سيماي او به اندازه ي کافي زنانه نيست بي گمان نخواسته اند مجسمه اي از زني دلفريب و دلربا معرفي کنند. زن هخامنشي در تمام امور فعاليت کرده و حقوقي برابر مردان دريافت مي کرده است.او حتي هنگام زايمان و پس از آن از مرخصي با حقوق و هدايايي بهره مي برد.در کار هاي تخصصي و هنري همچون تراشيدن سنگ نگاره ها توانايي داشته.لوحه هاي گلي نشان مي دهد که در بعضي مواقع مردان در خدمت زنان انجام وظيفه کرده و رياست کارها با زنان بوده. زن هخامنشي مي توانست بدون دخالت شوهر در املاک و دارايي هاي خود هر گونه تصرفي که مايل بود بنمايد. بررسي لوحه ها نشان مي دهدکه خانواده ي هخامنشي را تنها يک زن و يک مرد تشکيل مي دادند و نمونه اي از چند همسري ديده نشده است. بي گمان بررسي بيشتر لوحه هاي تخت جمشيد مقام و منزلت زن ايراني را بيشتر مشخص خواهد کرد. + نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387 19:45 توسط ماندانا |
همیشه تشکر بخاطر داشته های بی نظیر غیر ممکن است. همیشه آنطور که باید حق مطلب ادا نمی شود. درست است که به اندازه ی قطره ای در مقابل دریا و یا دانه شنی در مقابل ساحل ارزش این تشکر است در مقابل آن هدیه اما باز باید انجام شود و اگر چه این تشکر بیش از پیش عظمت آن هدیه و ناچیزی سپاسگذاری را به رخ می کشد ولی باز باید انجام شود... و اما سپاسگذاری من در مقابل بزرگترین هدیه ی خدا به من: ای کاش می توانستم نشان بدهم بااین هدیه ای که به من دادی چقدرخوشبختم.شک ندارم که من بین خوشبخت های دنیا جز خوشبخت ترین ها هستم وحالاحتی نمی توانم تصور کنم که اگر این هدیه رابه من نمی دادی... خدایا بی اندازه شرمنده ام که آنطور که شایسته ی هدیه است آن را نمی شناسم. خدایا شاید بعضی ها گمان کنند که این یک نعمت زمینی است اما من می گویم این یک هدیه ی آسمانی ست. خدایا چه در این دنیا باشم چه نباشم این هدیه در وجودمن است و من در وجود این هدیه. خدایا این هدیه آنچنان بی نهایت است که اگر از ازل تاابد شکرگذارت باشم باز جبران این هدیه ی یکتا نمی شود. پس خدایا خیلی ساده سپاسگذارم بخاطر:
ایرانم
+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387 16:5 توسط ماندانا |
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه میرود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام... شادروان قیصر امین پور + نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387 17:55 توسط ماندانا |
...صبا قهرمان شد صبا برای دومین سال پیاپی قهرمان جام باشگاههای اسیا شد. اول از همه یه تبریک ویژه میگم به هموطنای عزیزم که همیشه چشمو گوشتون منتظر دیدنو شنیدن موفقیت نمایندگان ایران هست. جام باشگاههای اسیا امسال از ۱۹ اردیبهشت در کویت اغاز شد که صبا نماینده ایران در این رقابتها بود. صبا همه ی بازیهایش را برد بجز یکی ان هم در مرحله گروهی مقابل نماینده امارات که البته بخاطر مشکلاتی بود که قبل بازی برای بازیکنان پیش امد. صبا در نیمه نهایی مقابل الریاضی قرار گرفت و در یک بازی سخت ۷۰ بر ۶۸ پیروز شدضمن اینکه در حین بازی طرفداران تیم لبنانی اعتراضاتی کردند(البته مدل عربی!!!)که نتیجه ای نداشت و صبا راهی فینال شد. اما در فینال صبا تا پایان کوارتر دوم ۳۹ بر ۲۹ از الریان عقب بود که باز ایرانیها به همه همه چیز را فهماندند و باز قهرمان اسیا شدند. بچه های ایران در حالی جام را دریافت کردند که یکی از یاران قدیمی در بینشان نبود اما برادرش با لباسش بر جام بوسه زد.اگر چه جای ایدین نیکخواه بهرامی بسیار خالی بود اما جوانانی چون صمد نیکخواه بهرامی وحامد حدادی و...نشان دادند که ما در کشورمان گنجینه های گرانبها فراوان داریم. ارزویمان این است که فرزندان ایران در المپیک نشان دهنده ی قدرت اریایی باشند.هر چند همین صعود به المپیک و جز ۱۲ کشور برتر جهان بودن خودش افتخار فوق العاده ایست اما ایرانیها همیشه خواهان بالا تر رفتن نام کشورشان هستند. به امید موفقیت همه جوانان ایران زمین... + نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 14:46 توسط ماندانا |
|