|
" حميد مصدق خرداد 1343 "
تو به من خنديدی و نمی دانستی من به تو خنديدم + نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388 9:6 توسط بتسابه |
آخرين روز سقراط وقتی حكم شده بود كه سقراط حكيم كشته شود زن و شاگردانش به دنبال او گريان روان بودند سقراط خيلی خونســـــــرد و آرام به زن گفت چرا گريه می كنی ؟ زن گفت: از آن می گريم كه مقتول واقع شوی. سقراط گفت : مگر دوست داشتی كه من قاتل واقع شوم؟ گفت : از آن می گريم كه بی گناهت می كشند. گفت : مگر دوست داشتی كه گناهكار باشم و كشته شوم؟ شاگردان گفتند : نعش تو را چه كنيم؟ گفت : به صحرا بياندازيد. گفتند: از درندگان ايمن نخواهد ماند. گفت : چماغ مرا برای دفع آنان در نزديكی من بگذاريد! گفتند: در آن وقت تو حس و حركت نداری تا آنان را دفع كنی. گفت : پس چون حس و حركت ندارم از اذيت و آزار آنان نيز آسيبی نخواهد بود. فقر يا بخل معلمی از شاگردانش پرسيد چه چيز است كه آدمی را از آن بدتر نباشد ؟! گفتند فقر و احتياج! حكيم گفت : بخل از آن بدتر است زيرا كه چون فقير مال يابد حالش نيكو گردد و بخيل هرگز از تنگی و پريشانی خلاص نشود. + نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388 13:23 توسط بتسابه |
سلام به همگي اميدوارم تعطيلات به همه تون خوش گذشته باشه مخصوصا به بچه های گروه همون طور كه مي دونين امروز چهارده فروردينه يكی از روزهاي سخت سال. روزی كه پس از 20 روز خوردن و خوابيدن مجبوری دوباره صبح زود از خواب بيدارشی وكارهاي عقب مونده تو انجام بدی منم براي اينكه يخورده از خستگي هاتون بخاطر خوردن و خوابيدن تو اين مدت كاسته بشه يه مطلب طنز گذاشتم (البته كمي گيج كننده اس ) اميدوارم خوشتون بياد مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن شوهرش زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت + نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388 10:41 توسط بتسابه |
اول از همه از تمامی دوستان وبی خودم بابت تبريكاتشون برای تولدم تشكر و قدر دانی ميكنم واقعا شرمندم كردين از اينكه چنين دوستان باوفايی دارم به خود می بالم البته دوستانی كه تمايل دارند ببينند كوروش به هنگام به دنيا آمدن پرشه و ماندانا چه حسی داشته و در كتب تاريخ ايران باستان ثبت شده می توانند به كامنتای پست پايينی مراجعه كنند . باتشكر بتسابه و اما آپ امروز در موردپت و مت اشتباه نکنید نمی خواهم از پرشه و ماندانا بنویسم بلکه به همان پت و مت اصلی کار دارم . اگر کمی دقت کرده باشید متوجه می شوید که اتفاق ها و ماجراهایی كه پت و مت این دو دوست به ظاهر خنگ ما به وجود مى آورند هرچندبامزه و خنده دار به نظر مى رسند، اما قسمت جالب و جنبه لذتبخش این کارتون بيش از آن كه به وقايع و ماجراهای آن مربوط باشد به نوع برخورد بى تفاوت و راحت پت و مت با آن وقايع مرتبط مى شود. به گونه اى كه تماشاگر تصور مى كند اين دو هرگز از چيزى نمى ترسند و از هيچ اتفاقى دلخور نمى شوند. آنها با اعتماد به نفس کامل جلوى چشم ميليون ها نفر همه چيز را همانطور كه مى فهمند و درك مى كنند تجربه كنند و براى رسيدن به هدف شان از امتحان هيچ روشى و حركتى نمی هراسند. گويى كه در زندگى آنها چيزى براى از دست دادن وجود ندارد و با باورى به نام شکست كاملاً بيگانه اند. نه نگران آبرو و شخصيت خود هستند و نه از تخریب وسايل خود بيم دارند. آنها عاقل و متفكرند، محيط خود را به خوبى درك مى كنند و اشيا برايشان كاملاً شناخته شده هستند ولى انگار كه با همه چيز براى اولين بار است كه برخورد مى كنند، يعنى درست مانند كودكان با اين تفاوت كه كودكان بيش از آن كه به جنبه هاى عقلانى خود متكى باشند به جنبه هاى احساسى خود اتكا مى كنند. اما پت و مت كودك نيستند. آنها كاملاً عاقلانه به محيط خود مى نگرند اما با محيط پيرامون خود كاملاً سازگار نشده اند، انگار كه در سیاره ديگرى رشد كرده اند و بر حسب اتفاق مهمان ساکن زمین شده اند. همه چيز را مى دانند ولى با قواعد و اصول بيگانه اند. پت و مت «بودن» را احساس مى كنند، تجربه مى كنند، شكست مى خورند و بعد از هر شكست راه ديگرى را انتخاب مى كنند بى آن كه حتى براى لحظه اى در ماتم شكست فرو روند. چيزى كه براى انسان مشوش و مضطرب بسيار خسته كننده و اعصاب خردكن است، چون او ناتوان تر و كم تحمل تر از آن است كه بتواند اينگونه راحت و بى تفاوت با مشكلات زندگى روبه رو شود و مجدداً آغاز كند. انسان عجول امروزى آنچنان بى طاقت است كه گويى از جريانى عقب مانده و بايد سريعاً خود را در كوتاه ترين زمان ممكن به نقطه اى گنگ و نامعلوم برساند. در حالى كه در دنياى پت و مت حتى نگرانى از دست رفتن زمان هم وجود ندارد. انگار كه هميشه خواهند بود و جايى براى رسيدن نيز ذهن آنها را درگير نمى كند. همه چيز همان است كه هست، بودن ادامه دارد با تجربه هاى مختلف ومتنوعش ، به همين سادگى شاید بيشترين لذتى كه ما از تماشاى اين مجموعه مى بريم بى آن كه حتى متوجه آن باشيم، به تماشا نشستن رفتارها و چگونگى زيستن دو انسان بی آلایش و بى دلهره است. انگار كه آدمى بخش گمشده اى از خودش را در وجود اين دو عروسك پيدا مى كند.قسمتی از آدمى كه ترس را نمى شناسد و فقط مشغول تجربه كردن است و از اين سرگرمى و انجام مداوم راه هاى گوناگون خسته نمى شود، حتى اگر به قيمت از دست دادن آنچه دارد منجر شود. گويى باور مى كند كه مانند يك فيلم انيميشن با يك برش و پرش ناگهانى مى شود از تمام حادثه هاى تلخ گذشت. آنها بسيار خوشبخت به نظر مى رسند. با وجود اینکه نمى توان براى خوشبختى به تعريف مشخص و دقيقى رسيد، ولى اگر بخواهيم شاخصه هايى هرچند كلى و ساده براى آن بيابيم،مسلما آرامش يكى از اساسى ترين و ابتدایی ترین آنها است. احساسى كه بدون آن نمى توان به خوشبختی واقعى رسيد و اولين نشانه و علامت حضور آن به پايان رسيدن بسيارى از جدال ها و رقابت هاى آشكار و پنهانى است كه براى اثبات برتر بودن خود وارد آنها شده ايم. حالتى كه در پت و مت به خوبى احساس مى شود.مطمئناً آدمى در صورت پايان دادن به مسابقه و جدالى كه با همنوعان خود آغاز كرده، زندگى را به گونه ديگرى تجربه مى كند، به نحوى كه در آن ديگر نيازى به حفظ حالت آماده باش در خود نمى بيند و لزومى ندارد به طور دائم در برابر همه چيز و همه كس رفتار خودش را زير نظر داشته باشد تا مبادا عقب بماند يا آسيبى ببيند و به نظر مى رسد كنار گذاشتن همين حالت كنترل دائمى است كه انسان را آنچنان دگرگون مى كند و ارزش ها را تا آنجا تغيير مى دهد كه بسيارى از حالات و رفتار آدمى ابله گونه به نظر مى رسد ولی غرق در ارامش موردی که بیشتر ما غالبا آنرا ندیده میگیریم و سعی میکنیم طوری زندگی کنیم که در دید دیگران خوب و فهیم جلوه کنیم حتی به قیمت از دست دادن آرامشمان. + نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387 19:56 توسط بتسابه |
آغاز ماه محرم و ايام سوگواری شهدای كربلا رو به همه تسليت می گیم.
ای ماه خون، بار ديگر از راه رسیدی و با نسيم گرم كربلايی، قصه آلاله های سرخ را به گوش جان رسانيدی. دوباره سكوت تاريخ را در هم مي شكنی و بغض ناله را از تنگنای حنجره ها آزاد می كنی. بار ديگر از راه رسیدی و برف سكوت را با آفتاب عشقی كه بر آسمان سينه داری، آب می نمايی و آن را به اقيانوس خروشان فرياد می رسانی! ای ماه خدا! قدومت گرامی. اميدوارم توی اين ايام از فرصت های بدست اومده استغاده كنيم و خودمون رو هر چه بيشتر به ائمه نزديك كنيم و بيشتر در مورد كارهامون فكر كنيم .
اما چيزی كه مصيبت اين روزها رو بيشتر می كنه وقايعی هست كه در فلسطين و غزه اتفاق می افته كشتار وحشيانه مردم مظلوم فلسطين بدست صهيونيست ها و حملات گسترده اون ها كه دل هر انساني رو به درد می ياره و باز هم سكوت و بی تفاوتی و مدافعان حقوق بشر و بی تفاوتی سران كشورهای عربی !
نمی دونم اين حرف ها رو بارها و بارها از تلويزيون شنيديم اما بخاطر نبود اتحاد بين مسلمون ها اين وقايع هر روز و هر روز تكرار می شه .
گروه ۱۶۱۱ هم ضمن همدردی با مردم مظلوم غزه این جنایات رو به نوبه خودش محکوم میکنه.
به اميد روزی كه هيچ انسانی درد مظلوميت رو نكشه... ضمنارسیدن ایام کریسمس و تولد حضرت مسیح(ع) روخدمت تمام هموطنان مسیحی در همه جای دنیا تبریک عرض میکنم و همین طور هموطنان عزیز خارج از کشور که در واقع سال جدیدی رو آغاز میکنن امیدوارم سال جدید سال پر برکتی پر از نعمت و شادی و دور از بحرانهای شدید اقتصادی و جنگ و خونریزی برای تمام مردم دنیا باشه و صلح و آرامش رو برای ساکنان کره زمین به ارمغان بیاره. + نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387 13:42 توسط بتسابه |
تامی به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار میکرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند. پدر و مادر میترسیدند تامی هم مثل بیشتر بچههای چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند. برای همین به او اجازه نمیدادند با نوزاد تنها بماند. اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمیشد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر میشد. بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند. تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت: داداش کوچولو، به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کم کم داره یادم میره! فکر نمیکنم کسی یادش بیاد نه؟ من که یادم نیست. اما منظورم از این داستان این نبود که حالا فکر کنیم که اصلاً خدا چه شکلیه و اون موقع چه خبر بوده ... هدفم یک چیز بود. آیا یادتون هست آخرین باری رو که وقت ملاقاتی رو با خدا داشتید؟ اون موقع در مورد چه چیزی صحبت میکردید؟ بعضی وقتها انقدر ازش گذشته که اصلاً یادمون نمیآد کی بوده و در مورد چی بوده!! ما در دنیایی زندگی میکنیم که 99 درصد فکر ما رو اسیر خودش میکنه. اما یادتون باشه دوستان خوبم خدا همیشه به ما فکر میکنه. این یکم بیلطفیه اگر ما یکم به خدا فکر نکیم. شاید خدا امروز دلتنگ ما باشه. نمیدونم برای شما تا حالا پیش اومده که انقدر دلتنگ کسی بشید که حاضر باشید فقط یک لحظه صداش رو بشنوید که به شما میگه سلام. یا زنگ بزنه و فقط بگه الو. نذارید روزی بشه که دل خدا انقدر برای شما تنگ بشه.
یکم صداش بزنید. فردا روز، اگه صداتون کرد حداقل صداش رو یادتون نرفته باشه!!! + نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387 9:9 توسط بتسابه |
به دستات و نقش اونا تو زندگی توجه کردی! می توونی حدس بزنی دستات تا الان چقدر برات کار انجام دادن؟ خوب فکر کن، اون لحظه قشنگی که دست تو، دست محبوبت رو گرفته بود و تو گرمای وجودش رو حس می کردی یادت هست؟ اون لحظه رو چی، اون لحظه که تند تند تست های کنکور رو حل می کردی و پشت سرهم مربع های کوچولو رو سیاه می کردی اون لحظه اصلا حواست به دستات بود که عجب نعمتیه؟! آره دستای تو کارای زیادی رو انجام می دن، ممکنه تو یه روز سرد دستای یخ زدت رو به هم بمالی تا گرم بشه، گاهی ممکنه با دستات پای برگه های مهمی رو امضا کنی. ممکنه با دستات پای یه برگ چک رو امضا کنی و بعدش خدای نکرده پشیمون بشی و اون وقت می گی ای داد بیداد کاش دستم می شکست و این کار رو نمی کردم. بعضی وقتا هم پای یه برگه رو امضا می کنی و اون وقت تا آخر عمرت یه همدم خوب و مهربون داری. گاهی اوقات هم ممکنه دستای تو دستای یکی دیگه رو به گرمی فشار بده و یه دوستی خوب رو شروع کنی، ممکنه با دستات یه اثر هنری خلق کنی مثل یه نقاشی زیبا یا یک موسیقی دلنشین. ممکنه وقتی که خیلی ناراحتی دستات رو زیر چونت بذاری یا با دستات زانوات رو بغل کنی یا وقتی که خوشحالی و هیجان داری با دستات سر و صدا کنی یا دستات رو تو هوا تکون بدی و برقصی. ممکنه از اون آدمایی باشی که موقع حرف زدن پنجاه درصد منظورشون رو با حرکت دستاشون نشون می دن. این چیزا رو به یادت آوردم که بدونی با دستات خیلی کارا می کنی از کارای پیش پا افتاده روزمره بگیر تا کارای مهم و سرنوشت ساز.. اما همه اینارو که یک طرف بذاریم یه کار دیگه هم با دستات می کنی که سوای ایناست! اون هم وقتیه که همه درها به روت بسته اس. وقتی که از همه کس و همه جا ناامیدی، وقتی که دیگه عقلت به جایی قد نمی ده، اون وقت موقع دلت می رسه، دلت هم بهت می گه برو به سمتش، برو که تنها خونه امید اونجاست، برو که هر کی رفته دسته خالی برنگشته. اما چه جوری اون جا که خیلی بالاست تو هم که رو زمینی وسط این همه آدم خاکی؟! اون موقع است که دستات به کمکت می آن، تو شاید نتونی جسمت رو تا منزل مقصود ببری اما می تونی دستات رو دراز کنی به سمتش، می تونی دستات رو بالا بگیری و از ته قلب صداش کنی، داد بزنی ای بی همتای بزرگ کمک کن... و اون قبل از هر چیز به دستایی نگاه می کنه که تو گرفتی به سمتش و اون وقت حاجت تو رو می ذاره کف دستت، بعد تو احساس می کنی که قلبت آروم شده... اما این دست تو که این قدر مهم و عزیزه، که اون بزرگ بخشنده بهش توجه داره تا حالا چه کارایی کرده؟ تا حالا شده دست نیازی رو که به طرفش دراز شده بگیره یا کار خیری رو باهاش انجام بده؟ تا حالا شده با دستات در بسته ناامیدی رو باز کنی؟! اگه جوابت مثبته پس گلی به گوشه جمالت، اگر هم که نشده ناراحت نباش اون حواسش به تو هست نا امیدت نمی کنه به تو فرصت جبران می ده از فرصتاش خوب استفاده کن چون ممکنه باز هم دستات بره به سمتش اون وقته که اگه دستات پر باشه، رو سفید، سرت رو بالا می گیری و اون زودتر از همیشه جوابت رو می ده. پس تا وقت داری دستات رو پر کن از اقاقیای محبت، تا وقتی دستات رو می گیری به سمتش بوی مست کننده دستای تو فرشته ها رو گیج کنه... حالا باز دستات رو نگاه کن، همین الان هم خیلی کارا می تونی انجام بدی همین الان هم خیلی ها چشم به راه یه دست مهربون مثل دستای تو هستن، پاشو که چشم انتظاری خیلی بده!! + نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387 8:36 توسط بتسابه |
چقدر یه شکست تو زندگیت مهمه؟؟آیا باعث شکوفاییت میشه یا این که باعث میشه که نا امید بشی و دست از تلاش برداری.. If you are not big enough to lose, you are not big enough to win. اگر این قدر قوی نیستی که ببازی ..مسلما توانایی برتده شدن را نیز نخواهی داشت There are no secrets to success. It is the result of preparation, hard work, and learning from failure. هیچ رازی در موفقیت وجود ندارد..موفقیت نتیجه آمادگی..تلاش سخت..و درس گرفتن از شکست هاست The wisest person is not the one who has the fewest failures but the one who turns failures to best account.-- همیشه زیرکترین آدم ها کسانی نیستند که کمترین میزان شکست را دارند بلکه کسانی هستند که از شکست ها بهترین درس را میکیرند... Being defeated is often a temporary condition. Giving up is what makes it permanent.-- شکست معمولا یک موقعیت موقتی است..ولی نا امید شدن آن را به یک موقعیت دائمی تبدیل میکند Failure should be our teacher, not our undertaker. Failure is delay, not defeat. It is a temporary detour, not a dead end. Failure is something we can avoid only by saying nothing, doing nothing, and being nothing.-- شکست باید مثل یک معلم برای ما باشه ..نه یک مانع برای پیشرفت... شکست می تواند باعث بشه یه مقداری عقب بیافتی از کارات ولی نباید مسبب مغلوب شدنت باشد... شکست به منزله یک وقفه توی کارات هست ولی نه یک نفطه پایان. .تنها در صورتی میتوانی از شکست اجتناب کنی که چیزی نگی ..کاری نکنی...و هیچ چی نباشی ... ....... (یعنی در واقع پاهات رو رو به قبله دراز کنی و هیچ کاری نکنی ) If you can't make a mistake, you can't make anything. اگرنمی تونی اشتباه کنی یعنی هیچ کاری نمی تونی بکنی No one ever won a chess game by betting on each move. Sometimes you have to move backward to get a step forward. هیچ کسی نمیتونه شرط ببنده که با یه حرکت قادر به برنده شدن در یک بازی شطرنج هست... یه زمانهایی لازمه تو یه قدم عقب نشینی کنی تا بتونی یه قدم به جلو بر داری Our greatest glory is not in never falling, but in rising every time we fall. بزرگترین موهبت این نیست که هیچ زمان شکست نخوری... بلکه این است که بعد از هر شکست بتونی دوباره بلند شی I am not judged by the number of times I fail, but by the number of times I succeed; and the number of times I succeed is in direct proportion to the number of times I can fail and keep on trying. - قضاوت دیگران نسبت به من روی تعداد دفعاتی نیست که شکست خورده ام..بلکه روی تعداد دفعاتی است که موفق شده ام .. و تعداد دفعاتی که موفق شده ام دقیقا زمانی بوده که بلا فاصله بعد از این که شکست خورده ام دوباره به تلاش ادامه داده ام و موفق شده ام.... .... Most people give up just when they're about to achieve success. They quit on the one yard line. They give up at the last minute of the game, one foot from a winning touchdown.-- بیشتر آدم ها زمانی نا امید میشن که چیزی به موفقیتشون نمونده..در یک قدمی پیروزی دست از تلاش بر می دارند...آنها در دقیقه آخر تمامی امید خود را از دست میدهند..یک قدم مانده به خط پایان و پیروزی ... If there exists no possibility of failure, then victory is meaningless. اگر احتمال شکست وجود نداشت ..پیروزی بی معنی بود (طعم شیرین خود را از دست می داد).... + نوشته شده در شنبه 13 مهر1387 8:17 توسط بتسابه |
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. + نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387 13:10 توسط بتسابه |
در اين دنيای عجيب و غريب از ديدن خيلی از چيزها هاج و واج میشوی.ين هم گوشهای از آن اطلاعات عجيب . در اين دنيای سرشار از شگفتی نميشه خيلی از چيزها را باور نكنی ! يك سوسك حمام میتواند 9 روز بدون سر زندگی كند تا اينكه از گرسنگی بميرد. شتر در3 دقيقه 95 ليتر آب می خورد. + نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387 11:31 توسط بتسابه |
المپیک پکن
ساعت 8 و 8 دقیقه و 8 ثانیه , روز ۸ ماه آگوست 2008 (عدد 8 در فرهنگ چین مقدس است) با نمایشی عظیم از رقص و موسیقی وآتش بازی در استادیوم ملی موسوم به "آشیانه پرنده" در حالی که بیش از 90 هزار تماشاچی در آنجا بودند افتتاح گردید. در برنامه ی برگزار شده تاریخ چین به تصویر کشیده شد وبه اعتقاد کارشناسان نظم برگزار کنندگان در اجرای برنامه را میتوان نمادی از توان این کشور در هماهنگ سازی توده های عظیم مردم برای رسیدن به اهداف خود قلمداد کرد. کشور ایران در مراسم افتتاحیه بقیه ی تصاویر در ادامه ی مطالب + نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387 11:16 توسط بتسابه |
با سلام به همه ی دوستان عزیزم وقت همگی بخیر امروز یه مطلبی آوردم که باید اول خوب فکر کنید بعد ادامه ی حکایتو بخونید. موفق باشید.
کدام را سوار می کنید؟ یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت . بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود : شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید . از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می گذرید . سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند . یک پیر زن که در حال مرگ است . یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده است . یک خانم/ آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید . شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید . کدام را انتخاب می کنید؟ دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه ی مطلب رو بخونید شما نیز کمی فکر کنید. قاعدتا این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد . ۱- پیر زن در حال مرگ است .شما باید ابتدا او را نجات دهید . هر چند او خیلی پیر استو به هر حال خواهد مرد. ۲- شما باید پزشک را سوار کنید . زیرا قبلا جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید . اما شاید هم بتوانید بعدا جبران کنید . ۳- شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید. از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد . او نوشته بود : سویچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می مانم. شرح حکایت همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است اما هیچ کس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند. چرا؟؟؟ زیرا ما هرگز نمی خواهیم داشته ها و مزیت های خود را (ماشین ) از دست بدهیم.اگر قادر باشیم خود خواهی ها،محدودیت ها و مزیت های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم گاهی اوقات می توانیم چیز های بهتری را بدست آوریم. تحلیل فوق را می توانیم در یک چارچوب علمی تر نیز شرح دهیم : در انواع رویکرد های تفکر ،یکی از انواع تفکر خلاق، تفکر جانبی است که در مقابل تفکر عمودی یا سنتی قرار می گیرد . در تفکر سنتی، فرد عمدتا از منطق، در چارچوب مفروضات و محدودیت های محیطی خود،استفاده می کند و قادر نمی گردد از زوایای دیگر محیط و اوضاع اطراف خود را تحلیل کند . تفکر جانبی سعی می کند به افراد یاد دهد که در تفکر و حل مسائل ،سنت شکنی کرده مفروضات و محدودیت ها را کنار گذاشته ، و از زوایای دیگری و با ابزاری به غیر از منطق عددی و حسابی به مسائل نگاه کنند. در تحلیل فوق اشاره شد اگر قادر باشیم مزیت های خود را ببخشیم می توانیم چیز های بهتری به دست آوریم شاید خیلی از پاسخ دهندگان به این پرسش قلبا رضایت داشته باشند که ماشین خود را ببخشند تا همسر رویاهای خود را بدست آورند بنابر این چه چیز باعث می شود نتوانند آن پاسخ خاص راارائه دهند؟دلیل آن اینست که بصورت جانبی فکر نمیکنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات را کنار نمی گذارند. اکثریت شرکت کنندگان خود را در این چارچوب می بینند که باید یک نفر را سوار کنند و از این زاویه که می توانند خود راننده نبوده و بیرون ماشین باشند ، درباره ی پاسخ فکر نکرده اند. راستی شما چه پاسخی داشتید ؟؟؟ در موردش فکر کردید؟ موفق باشید و سلامت + نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387 10:46 توسط بتسابه |
خسرو شكيبايي صبح روز جمعه به علت نارسايي قلبي درگذشت. (قبل از خواندن این متن از شما دوستان عزیز میخواهم که یک فاتحه برای این هنرمند نامدار سینمای ایران بخوانید.) متاسفانه بعد از 7 سال مبارزه با بیماری سرطان کبد خسرو شکیبایی جان به جان آفرین تسلیم کرد و داغ بزرگی بر دل دوستدارانش گذاشت ادامه مطلب + نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387 10:2 توسط بتسابه |
با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز علی الخصوص ماندانا امروز یه پیام دارم امیدوارم خوشتون بیاد. + نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 12:0 توسط بتسابه |
|