|
اولین بار ۹ سالگی بود اما چیز زیادی یادم نیست واسه همین بهمن پارسال که رفتم انگار بار اولم بود همه چیز خوب بود ولی خداییش انتظار این همه جذابیت رو نداشتم یه حال و هوای عجیبی داشت یه حس خاص خیلی چسبید روز آخر برای وداع رفتم فقط همه جا رو نگاه می کردم دلتنگی جالبی داشتم واقعا انگار دلم تنگ و کوچیک شده بود جمع و مچاله شده بود بعد قطع یه زیارت تلفنی بدتر شدم قشنگ داشت گریه ام می گرفت روز آخر بود دیگه از اون موقع تا حالا هر وقت یادم میوفته میگم کی میشه دوباره قسمت بشه برم مشهد...
+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388 10:31 توسط ماندانا |
لحظه رفتنی ست و خاطره ماندنی ! تمام ادبیات عشق را به نگاهی می فروختم ، اگر لحظه ماندنی می شد و خاطره رفتنی ..! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شاید که فقط لحظه سهم من از برگ های تاریخ است ... ۲۰ مهر ۱۳۸۸ + نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388 16:22 توسط پرشه(دختر ایرانی) |
خدایا ! ذهنم پریشان است قلبم بی قرار است افکارم شوریده اند و درمانده ام پس رشته ی زندگی ام را به دست های امن تو می سپارم آنگاه توفان می خوابد و آرامش تو حکمفرما می شود... + نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388 18:26 توسط پرشه(دختر ایرانی)
مرگ
ای مرگ! ما در تمام عمر! تو را در نمی یابیم اما تو ناگهان همه را در می یابی.
انکار
از تمام رمز و راز های عشق جز همین سه حرف جز همین سه حرف ساده ی میان تهی چیز دیگری سرم نمی شود ولی... راستی دلم که می شود!
هر دو شعر "قیصر امین پور"
+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388 17:0 توسط ماندانا |
شب سردی است ، و من افسرده . راه دوری است ، و پایی خسته . تیرگی هست و چراغی مرده . می کنم ، تنها ، از جاده عبور دور ماندند ز من آدم ها سایه ای از سر دیوار گذشت ، غمی افزود مرا بر غم ها . فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی . نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر ، سحر نزدیک است هر دم این بانگ برآرم از دل : وای ، این شب چقدر تاریک است ! خنده ای کو که به دل انگیزم ؟ قطره ای کو که به دریا ریزم ؟ صخره ای کو که بدان آویزم ؟ مثل این است که شب نمناک است . دیگران را هم غم هست به دل ، غم من ، لیک ، غمی غمناک است ... "سهراب سپهری" پ.ن: گویی غم جهان جا مانده است روی دلم هیچ کس را یارای این نیست که حتی ذره ای از غمم را تسکین دهد تسکین که هیچ ، کاش حداقل حرفم را می فهمیدند .. خودم هیچ، دلم هیچ، خدایا!...... + نوشته شده در جمعه 17 مهر1388 6:54 توسط پرشه(دختر ایرانی) |
از زندگانیم گله دارد جوانیم شرمنده جوانی از این زندگانیم دارم هوای صحبت یاران رفته را یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم ... پ.ن : خدایا بهش صــبــر بده ... دیگه چی میتونم بخوام جز این ... + نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388 21:3 توسط پرشه(دختر ایرانی) |
و زمانی شده است که به غیر از انسان؛ هیچ چیز ارزان نیست!.. + نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 17:25 توسط پرشه(دختر ایرانی)
آه چه غریبانه زندگی می کنم در این جهان. من شاعرم؛تنها و پرسه زن خیابان های شما. من تبعیدی تنهایم. تنهایی،مرا به سرزمین های ناشناخته و پر از سحر و افسون می کشاند. تنهایی من،سرشار از خیالات خلاق است؛خیالاتی که مرا به تماشاگه رازهای زندگی می برند. من چیزهایی می بینم که با چشم سر دیده نمی شوند.دل را باید گشود! من در میان مردم خویش نیز غریبه ام.دوستی ندارم. وقتی کسی را می بینم،با خود می گویم : " او کیست و چرا این جاست؟ چرا من و او در کنار یکدیگر قرر گرفته ایم؟ " من با خودم نیز غریبه ام. وقتی صدای خودم را می شنوم،شگفت زده می شوم. در درون،خودم را می بینم که از شنیدن این صدا،پوزخند می زند،فریاد می کشد،می ترسد. وقتی خودم را در آینه می بینم،حیرت می کنم؛روحم از دلم می پرسد : " این کیست؟! " بین من و من،دره ی عظیم سکوت قرار دارد. شگفتا ! اندیشه هایم بدنم را نمی شناسند. وقتی در برابر آینه می ایستم،چیزی را می بینم که روحم از دیدن آن ناتوان است.در چشمانم چیزی می یابم که خویشتن درونیم نمی تواند آن را بیابد. . . . غریبانه در دنیای شما آدم ها می گردم و جایی را نمی یابم تا بیاسایم.هیچ کس به ژرفای خیالات من راه نمی یابد. صبحگاهان،وقتی چشمان بی خوابم را باز می کنم،خود را زندانی غاری تاریک می یابم که از سقف آن،حشرات آویزانند و بر کف آن،ماران و موران می خزند. شاعرم من؛غریب و تنها. آنچه را که می خواهم،نمی یابم؛و آنچه را که می یابم،نمی خواهم. شامگاهان،به خانه باز می گردم تا بر بستری از پرهای لطیف و خارهای خشن بخوابم. دلم آکنده از درد و لذت است.سرشارم از آرزوهای غمبار و شادی آفرین. نیمه شبان،روح های گذشتگان به دیدارم می آیند.به آن ها می نگرم و آن ها نیز خیره نگاهم می کنند. با آن ها سخن می گویم و آن ها به من با مهربانی پاسخ می دهند. می کوشم لمس شان کنم،اما آن ها مه می شوند و ناپدید می شوند. من با زبان فرشتگان سخن می گویم و کسی زبانم را نمی فهمد. . . . من غریبه ام با دنیای تنگ و تاریک شما. من غریبه خواهم ماند تا لحظه ی دیدار فرا برسد. آنگاه،خود را به بال های سفید و نوازشگر مرگ خواهم سپرد و به خانه ی آشنای خود کوچ خواهم کرد. من به دنیای آزاد و روشن و آرام سفر می کنم. مرگ،خوابی ست ژرف و آرام. روحم از باده ی عشق مست است؛بگذارید برای هیشه بخوابم. هنگامی که مرگ مرا در آغوش سپید خود می گیرد، در کنار بسترم شمع ها برافروزید و گلاب بپاشید. بر پیکر بی جانم گلبرگ های سرخ بریزید و آنچه را که دست مرگ بر پیشانیم نوشته است بخوانید. بگذارید در آغوش خواب فرو روم؛چشمانم از بیداری خسته اند. چنگ بنوازید؛دوست دارم نغمه ها بر پیکرم ببارند. آواز بخوانید و فروغ امید را در چشمانم تماشا کنید. دوستان خوبم! اشک های خود را پاک کنید و سر خود رابالا بگیرید؛همان طور که گل ها در سپیده دمان سر خود را بالا می گیرند و افق را تماشا می کنند. بنگرید مرگ را که،همچون ستونی از نور،از بسترم به آسمان کشیده شده است. نفس خود را در سینه حبس کنید و لحظه ای به صدای بال برفی مرگ گوش سپارید! . . . آنگاه مرا ترک کنید.آرام،همچون آرامشی که در دره های متروک گام برمی دارد،از گورم دور شوید. مرا تنها در خاک بگذارید،و همچون رایحه ی بادام در باد،به خانه های خود بازگردید. در خانه های خود،چیزی را خواهید دید که مرگ نتوانسته است از من بستاند!.. مرا تنها در خاک بگذارید.اویی را که اکنون می جویید،از این جهان بسیار دور شده است... پ.ن : چقدر این متن "جبران خلیل جبران" منو یاد خودم میندازه.. چقدر غریبه شدم،به دنیا،به آدماش،به افکارشون،به کاراشون،به... + نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 17:16 توسط پرشه(دختر ایرانی) |
زندگانی همه صورتکده ای از یادست ... یاد خویشان صمیم ... یاد خوبان ندیم ... یاد یاران قدیم ... زندگانی یادست ... دلم از یاد کسان هر شبه در فریادست ... + نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388 18:36 توسط پرشه(دختر ایرانی)
و به جز خاطره ای مبهم از او ، هیچ نمانده ست مرا ... کاش همین را نیز از کف ندهم ..، که من ، به خیال همین خاطره نیز قانعم ....... پائیز ۸۸ + نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388 18:32 توسط پرشه(دختر ایرانی) |
" حميد مصدق خرداد 1343 "
تو به من خنديدی و نمی دانستی من به تو خنديدم + نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388 9:6 توسط بتسابه |
|