|
در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است. او به من گفت: غمهایت را در جعبه سیاه و شادیهایت را در جعبه طلایی جمع کن. من نیز چنین کردم و غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه طلایی! با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه سیاه کاسته می شد! در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است!!! جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:پس غمهای من کجا هستند؟! خداوند لبخندی زد وگفت:غمهای تو اینجا هستند,نزد من! از او پرسیدم :خدایا,چرا این جعبه ها را به من دادی؟ چرا این جعبه طلایی و چرا این جعبه سوراخ را؟ وخدا فرمود: بنده ی عزیزم ,جعبه طلایی مال آن است که قدر شادیهایت را بدانی و جعبه سیاه ,تا غمهایت را رها کنی! + نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387 20:31 توسط پرشه(دختر ایرانی) |
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه میرود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام... شادروان قیصر امین پور + نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387 17:55 توسط ماندانا |
|