|
عاشق قدم زدنم،اونم تو هوایی مثل هوای این روزا! هوای ابری،آسمونی که هر لحظه میخواد بباره،اینگاری اونم تو این روزا دلش بیشتر از هر موقعی گرفته ست.. وای چه محشری میشه وقتی که بارون میزنه و تو هم زیر بارون باشی! چند وقت پیشم یه همچین هوایی بود!ولی از شانس قشنگ من بارونش زده بود رو دست رگبارای بهار که گاهی نیومده قطع میشن!اصلا بهتر!به نظر من که هوای بعد بارون فوق العاده تره!!! اون روزم همه چیز مهیا بود!هوای عالی بعد از زدن نم نم بارون،دم دمای غروب،یه راه و دو تا پایی که این جور موقع ها عمرا حرفی از خستگی یا بهونه های دیگه نمیزنن.مگه چقدر از این موقعیت ها پیش میاد.!؟پس یه لحظه شم برام غنیمته! و باز هم مسیر همیشگی قدم زدن.مسیری که این جور موقع ها چقدرم کوتاه به نظر میاد.مسیری که همش یه طرف،ریلای قطار و سنگای روی ریل و صداشون زیر پاهاتم یه طرف! وااای چه صحنه ای!!! ریلای قطاری که مونده به دلم یه بار به جای گذشتن از عرض ناچیزش،طولشو طی کنم.. جالبه!برام شده مثل یه مسیر بی نهایت که از ترس بی نهایت بودنش هیچ وقت راهیش نمیشم. ریلای قطاری که البته نشون دهنده ی آخرای راهن... و بازم پایان راه.......و خداحافظی... پی نوشت: دلم خواست...آخه واقعا فوق العاده ست اونم تو حال و هوای این روزای پائیز همیشه عاشق!.. به قول سهراب،زیر باران باید رفت! شایدم به قول خودم،بعد باران باید رفت!!! + نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388 16:11 توسط پرشه(دختر ایرانی) |
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ وشیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها دیروزها دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد خاک می خواند مرا هردم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل بروی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو میروند پرده های تیره ی دنیای من چشمهای نا شناسی میخزند روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من با یاد من بیگانه ای در بر آینه می ماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای میرهم از خویش و می مانم ز خویش هرچه بر جامانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افق ها دور و پنهان می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راهها
می فشارد خاک دامنگیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ خوتلون
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388 21:49 توسط گروه1611 |
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه باید ها... مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم... گرامی باد یاد و خاطره ی قیصر امین پور عزیز..! روحش شاد و یادش همیشه جاودانه + نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388 14:17 توسط پرشه(دختر ایرانی)
ایران را دوست می دارم و تاریخ ایران را! و کوروش کبیر را که بخش بزرگی از این تاریخ است! پس می نویسم از او تا بی نهایت ها - چه با بهانه و چه بی بهانه - و افتخار می کنم به ایرانی بودنم!.. فردا روز بزرگداشت کوروش کبیر است. دوست داشتم توی این روز مطلبی راجع به کوروش کبیر بنویسم که شاید تاکنون مجال پرداختن به آن برام پیش نیومده بود! «ماجرای سد ساختن کوروش کبیر» کوروش کبیر در لشگرکشی سومی که داشت،به سوی شمال - به طرف کوه های قفقاز- به تنگه ای میان دو کوه رسید و برای جلوگیری از هجوم اقوام وحشی - یأجوج و مأجوج - در برابر تنگه سدی محکم ساخت که در ادامه به نحوه ی درست کردن آن و نبوغ سرشار کوروش کبیر این پادشاه همه چیز تمام ایرانی به طور خلاصه اشاره ای می کنم. این تنگه در عصر حاضر تنگه ی «داریال» نامیده می شود که در نقشه های موجود میان «ولادی کیوکز(؟)» و «تفلیس» نشان داده می شود. در همانجا تا هم اکنون دیوار آهنی موجود است،این دیوار همان سدی است که کوروش کبیر بنا نموده،زیرا اوصافی که قرآن حکیم درباره ی سد ذوالقرنین بیان کرده کاملا بر آن تطبیق می کند. جالب تر اینکه در آن نزدیکی نهری ست به نام «سائرس» که به معنی کوروش است (در زبان یونانی کوروش می شود سائرس!) و به نظر من وجود همین نهر،جای هر شک و شبهه ی احتمالی را نیز از بین می برد. و اما نحوه ی ساختن: دستور داد قطعات بزرگ آهن را برای من بیاورید. هنگامی که قطعات مس آماده شد،دستور چیدن آن ها را بر روی یکدیگر صادر کرد تا کاملا میان دو کوه را بپوشاند. سومین دستور ذوالقرنین - کوروش کبیر- این بود که به آن ها گفت مواد آتش زا(هیزم و مانند آن) بیاورید و آنرا دو طرف این سد قرار دهید و با وسایلی که در اختیار دارید «در آن آتش بدمید تا قطعات آهن را سرخ و گداخته کرد» در حقیقت او می خواست از این طریق قطعات آهن را به یکدیگر پیوند دهد و سد یکپارچه ای بسازد و با این طرح عجیب همان کاری که امروز بوسیله ی جوشکاری انجام می دهند را انجام داد،یعنی به قدری حرارت به آهن ها داده شد که کمی نرم شدند و به هم جوش خوردند. سرانجام آخرین دستور را چنین صادر کرد: «گفت مس ذوب شده برای من بیاورید تا بر روی این سد بریزم» و به این ترتیب مجموعه ی آن سد آهنین را با لایه ای از مس پوشانید و آنرا از نفوذ هوا و پوسیدن حفظ کرد. در دانش امروز ثابت شده که اگر مقداری مس به آهن اضافه کنند،مقاومت آنرا بسیار زیاد می کند. پی نوشت : کلیه ی مطالب بالا بر اساس کتاب تفسیر المیزان علامه طباطبائی بود! برای توجه و ... حقا که تک نواده ی خلف کوروش کبیرِ - جد گراممون - خودمو بس!!! پرشه(دختر ایرانی) + نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388 20:45 توسط پرشه(دختر ایرانی) |
|